×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

امروز : شنبه, ۲۲ آذر , ۱۴۰۴  .::.   برابر با : Saturday, 13 December , 2025  .::.  اخبار منتشر شده : 0 خبر
سهیلا شعبانی: اثرات تحریم‎ها و کرونا بر زنان بد سرپرست

بطور کلی می‌توان اثرات تحریم‌های اقتصادی و کرونا را در همه جوانب زندگی روزمره مردم پیدا کرد. که باعث فشار جسمی و روحی بر همه اقشار جامعه خصوصا زنان شده است، و مستقیم بر معیشت آنان تاثیر گذاشته، که منجر به رشد خشونت‌های جنسیتی و نقض حقوق آنان شده است. هدف اصلی از تحریم‌ها فشار سیاسی و اقتصادی بر حاکمیت کشور موردنظر است. و به رغبت در آوردن هر چه بیشتر آنها به پیروی از حقوق بین‎ المللی است و اصلا به درد و رنجی که روی طبقات آسیب‎ پذیر جامعه تحمیل می‎ شود، توجهی نمی‌شود.زنان قربانیان چنین وضعیتی هستند.

با یکی از همین زنان به گفتگو نشستیم. مریم الف هستم ۳۰ ساله دارای یک پسر ۱۰ ساله، برای این که حال و روزم را بهتر درک کنید از اول زندگی مشترکم می گویم، تا متوجه شوید تحریم و بیماری کرونا چه برسر من و امثال من آورده است، از شما می خواهم که با دیده انصاف زندگیم را قضاوت کنید: به هیجده سالگی که رسیدم، پدرم که از عهده مخارج زندگی پرجمعیت خانواده بر نمی آمد،به اولین خواستگارم جواب مثبت داد، خواستگارم که از بازاریان سرشناس و متمول شهر بود، خوب توانست نظر پدرم را جلب کند. شبی که محمد به خواستگاریم آمد، گمان کردم که برای پسرش آمده، اما بعد پدرم گفت که خودش خواستگار است، شوکه شدم، مردی ۶۲ ساله، که سنش بیشتر از سن پدرم بود می خواست همسرم شود، او که دارای زن و سه فرزند بود، تازه فیلش یاد هندوستان کرده و قصد تجدید فراش داشت. در خانواده سنتی ما دختران حق هیچ گونه اظهار نظری نداشتند، به همین دلیل بدون هیچ حرفی مجبور به ازدواج تحمیلی شدم. دلم را به این خوش کردم که از فقر و بدبختی نجات پیدا می کنم،چیزی نگذشت که پای سفره عقد نشستم و بله را گفتم.

 

اوائل زندگی مشترک بد نبود. من که در خانه پدری خیلی کمبود ها را حس کرده بودم، از داشتن زندگی  مرفع  لذت می بردم محمد هم سعی می کرد که با رفتار خوبش من را مجذوب خود کند، دو سال بعد صاحب پسری شدیم، با تولد پسرم تمام وقتم مشغول رسیدگی به او شدم، محمد هم بیشتر ساعاتش را در خانه سپری می کرد، در این مدت  هربار که سوال می کردم، پس کارت چه می شود؟ چرا به مغازه نمی روی؟بهانه ای می آورد، و از جواب دادن طفره می رفت،  اصلا فکرش هم نمی کردم که از جیب یا به اصطلاح پس انداز خرج می کند.

چون علاقه ای به پرسیدن مسائل مالی نداشت، من هم چیزی نمی گفتم .همین در خانه ماندن باعث افسردگیش شد، خیلی دوا و درمان کردیم، اما متاسفانه خودش همکاری نمی کرد، تا این که یک روز که با پسرم به خانه پدرم رفته بودیم، وقتی برگشتیم به  خانه با جسم بی جان محمد روبرو شدیم، دکترها علت مرگ را سکته قلبی اعلام کردند.

با مرگ محمد من ماندم و پسری ۸ ساله، چاره ای نداشتم جز دلداری  دادن به خود تا بتوانم پسرم را در آرامش بزرگ کنم، ولی عجب خیال باطلی! چند ماه بعد از مرگ محمد، بانک خانه مان را مصادره کرد، من که از همه جا رانده و بی پناه بودم، به منزل زن اولش رفتم تا شاید حمایتم کنند، از پسرهای همسرم خواستم که بفکر آوارگی برادرشان باشند، و کمی از سهم پدری را برای رهن سرپناهی در اختیار ما قرار دهند. اما آنجا بود که متوجه حقیقتی تلخ شدم، همسر و فرزندان محمد شرط دادن رضایت به ازدواج دوم او را، به نام کردن تمام مال و دارائیش گذاشته بودند، باورم نمیشد که محمد این کار را کرده باشد، حتی حجره ای که در آن کار می کرد هم بنام یکی از پسرهایش زده بود و درست پسرش در همه این مدتی که او در افسردگی بسر می بردو به حجره نمی رفت، از دادن اقساط وامی که برای خرید اجناس مغازه گرفته بودند سر باز زد،  تنها دارایی  محمد همان خانه بود که بانک آن را مصادره کرد.

کمرم زیر بار شنیدن این حقیقت خم شد،  با کوله باری از غم، دست از پا درازتر به خانه پدری برگشتیم، پدرم که دوره گرد از کار افتاده ای بود با حداقل مستمری باز نشستگی شکم ۵ سر عائله را بزور سیر می کرد، نمی خواستم ما هم سربارش باشیم. تصمیم گرفتم کار کنم، چند وقتی در کارخانه بسته بندی خرما شروع بکار کردم، حقوقم کفاف خرج پسرم را می داد، اما این شغل همیشگی نبود، بعد از آن در کارخانه تولید محصولات بهداشتی کار کردم که به دلیل نبود مواد اولیه حاصل از تحریم ها از آن جا هم اخراج شدم،دو ماهی هم نظافت چی یکی از هتل ها شدم، وضعیتم بهتر از بقیه کارهای قبل بود با حقوق و انعامی که می گرفتم، نیاز های پسرم را تامین می کردم، بعضی روزها هم ته مانده های غذا ها را به خانه می بردم و با بقیه می خوردیم. راضی بودم، تا اینکه سرو کله بیماری کووید ۱۹ پیدا شد، مسافران هتل کم و کمتر شدند، و بلاخره مدیر هتل عذر چند نفر خدمه را خواست، و باز بیکار شدم. حالا من ماندم و یک پسر ده ساله، و هزار خواسته جور واجور، مدام استرس دارم که مبادا از فقر بلایی سر خودش بیاورد، اما خودم و پسرم را به خدا سپاردم، چون سعی کردم با وجود جوانی نان حلال به خانه ببرم. و اسیر وسوسه های شیطان نشوم. از شما هم توقع کمک و حمایت ندارم؛ فقط تقاضا دارم که صدایم را به گوش مسئولین برسانید تا فکری به حال زنانی چون من کنند، هرچند می دانم* آنچه البته به جایی نرسد فریاد است*

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.